تبلیغات
سوسا وب تولز - ابزار رایگان وبلاگ
ستاره دوازدهم

ستاره دوازدهم
گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کن / گفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن گفتم به نام نامیت هر دم بنازم / گفتا که از اعمال نیکت سرفرازم .
نویسندگان
طراح قالب
ثامن تـــم
دیگر امکانات
تماس با ما

.


دریافت کد کج کردن عکس

>


.

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس

 

دریافت کد آپلود سنتر

فال حافظ


استخاره آنلاین با قرآن کریم




                                داستان درمورد امام زمان عج


                                                                   Image result for ‫عکس امام زمان‬‎



در کتاب دارالسلام روایت است که :

خبر داد مرا عالم صالح تقی ، میرزا محمد باقر سلماسی ، خلف صاحب مقاماتعالیه و مراتب سامیه آخوند ملا زین العابدین سلماسی که جناب میرزا محمد علی قزوینی مردی بود زاهد و عابد و ثقه. و او را میل مفرطی بود به علم جفر و حروف و به جهت تحصیل آن سفرها کرده و به بلاد ها رفته و میان او و والد (ره) صداقتی بود .پس آمد به سامره در آن اوقات که مشغول تعمیر و ساختن عمارت مشهد و قلعه عسکریین (ع) بودیم.

پس در نزد ما منزل کرد و بود تا آنکه برگشتیم به وطن خود کاظمین و سه سال مهمان ما بود . پس روزی به من گفت : (( سینه ام تنگ شده و صبرم تمام گشته و به تو حاجتی دارم و پیغامی نزد والد معظم تو .))

گفتم : چیست ؟


گفت : در آن ایام کهدر سامره بودم ، حضرت حجت (عج) را در خواب دیدم . پس سوال کردم که کشف کند برای من علمی را که عمر خود را در آن صرف کردم. پس فرمود که : (( آن نزد مصاحب تو است.)) و اشاره فرمود به والد تو .

پس عرض کردم : او سر خود را از من پوشیده می دارد.

فرمود : این چنین نیست . از او مطالبه کن که از تو منع نخواهد کرد .

پس بیدار شدم و برخاستم که به نزد او بروم . دیدم که رو به من می آید در طرفی از صحن مقدس. پیش از آنکه سخن گویم ، فرمود : (( چرا شکایت کردی از من در نزد حجت (عج) ؟ کی از من سوال کردی چیزی را که در نزد من بود پس بخل کردم ؟))

پس خجل شدم و سر به زیر انداختم . و حال سه سال است که ملازم و مصاحب او شدم ، نه او  حرفی از این علم به من فرموده و نه مرا قدرت بر سوال است و تا حال به احدی ابراز ننمودم ، اگر توانی این کربت را از من کشف نما.

پس از صبر او تعجب کردم و به نزد والد رفتم و آنچه شنیدم گفتم و پرسیدم که: ((از کجا دانستی که او در نزد امام (عج) شکایت کرده؟ ))

گفت که (( آن جناب در خواب به من فرمود )) و خواب را نقل ننمود .



*****************************************************************************************************


حکایت نجم اسود

در کتاب نجم الثاقب روایت است که :

مردی در قریه دقوسا که یکی از قریه های کنار نهر فرات بزرگ است ، ساکن بود . نام آن مرد نجم و لقبش اسود بود و او از اهل خیر و نیکی و صلاح بود . از برای او، زن صالحه ای بود که او را فاطمه می گفتند . او نیز زنی خیر و صالحه بود . این مرد و زن هر دو نابینا گشتند  و مدتی بر این حال صفیقه باقی ماندند . و این در سال 712 بود .

پس در یکی از شبها ، زن دید که دستی بر سر او کشیده شد . و گوینده ای گفت : ((حق تعالی ، کوری تو را زایل گردانیده است و برخیز شوهر خود ابو علی [نجم] را خدمت کن و در خدمت به او کوتاهی مکن .))

زن گفت : (( پس من چشم گشودم و خانه را پر از نور دیدم . دانستم که این حضرت قائم است .))


****************************************************************

مرحوم حاج شیخ عباس قمی در کتاب منتهیالآمال می نویسد:


روایت شده است که حضرت امیرالمومنینعلیه السلام عِصابه(پیشانی بند) داشت که وقتی به جنگ عظیمی می رفت ، آن را می بست. چون خواست به جنگ ذات السلاسل تشریف ببرد نزد فاطمه  سلام الله علیها رفت و آن عِصابه را طلبید، فاطمه سلام الله علیها گفت:«پدرم مگر تو را به کجا می فرستند؟»

حضرت گفت:«مرا به «وادی الرمل» می فرستند.» حضرت فاطمه سلام الله علیها از خطر آن سفر گریان شد ، پس در این حالت حضرت رسول صلّی الله علیه و آله داخل شدند و از فاطمه سلام الله علیها پرسیدند:«چرا گریه می کنی؟ آیا می ترسی شوهرت کشته شود؟ ان شاء الله کشته نمی شود.»

حضرت امیر علیه السلام عرض کرد:«یا رسول الله! نمی خواهی کشته شوم و به بهشت بروم؟»

پس حضرت امیر علیه السلام روانه شد و حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله تا مسجد احزاب همراه او رفتند و چون مراجعت کرد، حضرت رسول صلی الله علیه و آله با صحابه به استقبال آن حضرت بیرون رفتند و صحابه از دو طرف صف کشیدند و چون نظر حضرت شاه ولایت بر خورشید سپهر نبوّت  افتاد خود را از اسب به زیر افکند و خدمت حضرت شتافت و حضرت را بوسید، پس حضرت فرمود:«یاعلی! سوار شو که خدا و رسول از تو راضی اند.»

آن گاه حضرت امیر علیه السلام از شادی این بشارت گریان شد و به خانه برگشت و مسلمانان غنیمت های خود را گرفتند.

 حضرت رسول صلی الله علیه و آله از بعضی از لشکر پرسید:«علی را در این سفر چگونه یافتید؟»

گفتند:«بدی از او ندیدیم ؛ اما امر عجیبی از او مشاهده کردیم و آن این که در هر نماز که به اواقتدا کردیم سوره ی «قل هو الله احد» در آن نماز می خواند.»

حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند:«یا علی! چرا در نمازهای واجب به غیرِ «قل هوالله احد» نخواندی؟»

گفت:«یا رسول الله! به سبب آن که من آن سوره را بسیار دوست می دارم.»

حضرت فرمودند:«خدا نیز تو را دوست می دارد چنان که تو آن سوره را دوست می داری.»

سپس فمودند:«یاعلی! اگر نه آن بود که می ترسم طایفه ای از امّت در حق تو بگویند آنچه را که نصارا در حق عیسی علیه السلام گفتند، هر آینه سخنی چند در مدح تو می گفتم که امروز بر هیچ گروه نگذری مگر آن که خاک زیر پای تو را برای برکت بردارند.»

یاعلی ای ذات پاکت قل هو الله احد        ای که مُهر نازنینت نقش الله صمد

لم یلد از مادر گیتی و لم یولد چو تو       لم یکن بعد النبی مثلت له کفواً احد


جمعه 3 بهمن 1393 .::. 02:37 ب.ظ .::. zahra sarafrazi
درباره وبلاگ

سلام به این وبلاگ خوش آمدید امیدواریم که این وبلاگ برای شما تاثیرگزارباشد نظریادتون نره

مدرسه ولیعصر
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

هدایت به بالا

کد هدایت به بالا